تبليغاتX
تالشان
 

ملتت امروز از تو کمک مي خواهد ، ايران!

 

                                     بسم الله الرحمن الرحيم

سرنوشت اينگونه رقم زده است که بخشي جدايي ناپذير از دولت قدرتمند ايران ، و خلق تالش به عنوان يکي از خلقهاي ساکن در سرزمين ايران ، تقريبا  به مدتي نزديک به 200 سال ، در نتيجه خيانت سلسله قاجار که در قرن 19 سلطنت ايران را به دست آورده بود، با سيم خاردار  به دو نيم تقسيم شد. در تمامي اين مدت ، تالش ها با تبعيض قومي ملي بي نظيري  مواجه شدند ، بويژه پس از اعلام استقلال آذربايجان طي 17 سال اخير تقريبا با خطر  محو شدن از صحنه تاريخ مواجه شده اند. حاکميت کنوني آذربايجان که ترک گرايي را به سطح ايدئولوژي دولتي ارتقاء داده است ، عليه تاريخ ، فرهنگ ، دين ، معنويات و فولکلور ملت تالش ، و عليه امروز و فرداي اين ملت ، وارد جنگي بي رحمانه شده است، محو اين ملت را به عنوان هدف خود انتخاب کرده است. در کتب درسي اين کشور ، نام " تالش" بطور کل حذف شده است. نمونه هاي فرهنگ و هنر خلق تالش که اين ملت آن را به همراه ساير خلقهاي ايران طي هزاران سال پديد آورده است ، با بي حيايي بي نظيري  متعلق به سايرين اعلام شده است. ما از تاريخ خود ، از فرهنگ خود ، از عادات و سنن خود محروم شده ايم! اين خلق  حتي در مقابل سرکوبهاي رژيم کمونيستي ، دين برحق خداوند و فرهنگ اسلامي خود را حفظ کرده بود. اما امروز حکومت با اهداف از پيش تعيين شده ، مذاهب و طريقتهاي مختلفي را  در اراضي محل سکونت اين خلق رواج مي دهد و با اين کار نيز مي خواهد فرهنگ و دينمان را از دستمان بگيرد.

اين حکومت نه تنها دشمن ملت تالش ، بلکه بطور  کل دشمن ايران است. تصادفي نيست که بسياري از بلايايي که برسر ملت تالش آورده مي شود،  مربوط به اين است که اين ملت بخشي از ملت و تمدن ايران است. بگونه اي که حکومت کنوني آذربايجان که از روزهاي نخست اعلام استقلال ، تجزيه ايران و الحاق بخشي از آن به خود را هدف قرار داده است، بسياري از ظلم و فشارهاي اين حکومت عليه ما نيز با وفاداري و محبت قوي موجود در قلب تالشها به ايران مربوط است. بگونه اي که مقامات حکومت ، تمامي کساني را که در راه دفاع از حقوق ملت تالش تلاش مي کنند، به جاسوسي براي ايران متهم مي کنند و آنها را  سرکوب مي کنند. اين حکومت بي دين و ايمان و فاقد معنويت ، نه تنها هيچ قانوني ، حتي  خالق را نمي خواهد به رسميت بشناسد و ما تالشها را همچنين بخاطر وفاداري به دين اسلام متهم مي کند.با گذشت سالها ، اين حکومت  افسارگسيخته تر مي شود و هيچ اصل و قاعده حقوق بين الملل و حقوق اعطاشده از طرف خداوند را نيز نمي خواهد به رسميت بشناسد. به عنوان شاهد مثال اين مطالب ، حکم صادرشده در 24 ژوئن عليه  روشنفکر برجسته تالش در اين جمهوري ، عالم زبان شناس ، معاون مرکز فرهنگي تالش در اين جمهوري و سردبير نشريه قديم الانتشار " توليشي صدو"   در اين جمهوري است. بدون هيچ سند ومدرکي ، فقط براساس دروغها و بهتانهاي يک بيمار رواني بنام المان قلي اف ، نوروزعلي محمداف  ظاهرا  به "جاسوسي به نفع ايران"  متهم و به مدت 10 سال از آزادي محروم شد. بي حيايي به آن حد رسيده است که اين حکم نه تنها بدور از چشم نمايندگان جامعه ، حتي بدون حضور وکيل نوروزعلي محمداف و در شرايطي کاملا مخفيانه قرائت شد! آيا اين اقدام به معناي رجز خواندن  آذربايجان به کل دنيا نيست؟ ماتالشها از کل دنيا و در وهله نخست از وطن تاريخي خود ايران و رهبري آن ، ياري به ملت خود (تالشها)  و جلوگيري از محو شدن آن را خواهانيم. ما فکر مي کنيم که اگر مسئولان ايران بي اعتنايي نمي کردند و با اين حکومت بي دين و ايمان ( آذربايجان) دوستي و همکاري نمي کردند، حکومت آذربايجان نمي توانست اين کار را انجام دهد. همکاري دولت مبارک ايران با حکومتي که شهروندان خود را  با روحيه نفرت از ايران تربيت مي کند و تقريبا هر روز با "دستگيري جاسوسان ايران"  مشغول است، را چگونه ارزيابي کنيم؟ از کدام دوستي و همکاري دولت مبارک ايران با اين رژيم کافر که در ظاهرا خود را مسلمان مي نامد، اما در حقيقت دشمن اسلام است، مي توان سخن گفت؟ما تالشها افتخار مي کنيم که ريشه مان ايراني است و خودمان را از ايران و وطن تاريخي مان  نمي توانيم جدا تصور کنيم. برغم تمامي تعقيبها و سرکوبها ، محبت به ايران در دلهاي ما ابدي است. اما جاي تاسف دارد که چنين محبتي را از طرف حکومت ايران در قبال خودمان مشاهده و احساس نمي کنيم. با درنظر گرفتن تمامي اينها ، ما امروز مملکت ايران و حکومت آن را به دفاع از ملت تالش و ريش سفيد اين ملت ، نوروزعلي محمداف فرا مي خواهيم.

ملتت امروز تورا  به کمک فرا مي خواند، ايران!

جنبش ملي تالش

علي اکرام علي اکبري همت زاده -هلند

+ نوشته شده توسط علي عبدلي در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 20:48 |

تالش در سالي كه گذشت

علي عبدلي

در سالي كه گذشت  فرايند توسعه فرهنگي تالش بارديگر فرازو نشيب هايي را در مسير پيشرفت خود تجربه كرد . اگرچه در مقايسه با چند سال گذشته تندي و دشواري نشيب ها بيشتر و دستاورد فرازها كمتر از حد استحقاق بود اما آموزه هايي همراه داشت كه براي كوشندگان پهنه آن جنبش بسيار سودمند بود . از آن آموزه ها مي شود به درك ضرورت هم انديشي و كارِ گروهي ، خروج از دايره تنگ محلي گرايي و قوميت زدگي و رويكرد به گستره ميهن گرايي و جهاني انديشي ، تلاش هوشمندانه براي فرصت سازي ها و پرهيز شكيبانه از فرصت سوزي ها ، اشاره نمود . اما درك آن آموزه ها تا چه اندازه با كنش همراه شد ؛ بر نقطه عطف قابل توجهي نمي توان انگشت گذاشت . شايد هم در اين باره ، فضا و شرايط مساعدي نياز بود كه فراهم نگرديد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علي عبدلي در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 7:37 |
منتشر شد .

خوراک های تالشی

ره آوردی بدیع از گستره فرهنگ تالش ِ هدیه به بانوان سرزمین ما

+ نوشته شده توسط علي عبدلي در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 7:49 |
وبلاگ www.tat-ha.blogfa.com را ببینید .
+ نوشته شده توسط علي عبدلي در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 7:29 |
 جلسه مجمع عمومی موسسه تالش شناسی

يازدهم اسفند ماه سال 85 نخستين سالروز تاسيس مؤسسه فرهنگي و هنري تالش شناسي بود . چند روز پيشتر اعضاء هئيت مديره  و مسئولين كميته هاي مختلف مؤسسه مظلومانه گرد هم آمدند تا گزارش مدير عامل را بشنوند . اما ايشان جز شرح تلاشهاي بي وقفه و چند كار كوچك انجام شده و روايت ناكامي هاي بسيار ، چيزي براي گفتن نداشت .نوبت سخن كه به ديگران رسيد ، در آغاز گله و شكايت بود و انتقاد . اما پس از توضيح و تحليل مدير عامل ، نگاه ها سرشار از تاسف ونگراني و همدردي گرديد.

همه مي دانند كه حدود دوسال پيش گروهي از نخبگان فرهنگي و هنري منطقه تالش ؛ به منظور مشاركت جمعي و داوطلبانه در پيشبرد توسعه فرهنگي تالش به طور اخص و استان گيلان به طور اعم گرد هم آمدندو به نيابت از آنها چند تن پس از تلاش فراوان و گذر از هفتخوان اداري ، موفق شدند از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي پروانه تاسيس و فعاليت يك N.G.O فرهنگي و هنري را دريافت نمايند . آنها با عزمي راسخ آمدند تا بي هيچ مزد و پاداشي توان و استعداهاي خود را در خدمت اعتلاي فرهنگي ايران به كار گيرند و همچون ارتشي نيرومند از كيان فرهنگي و هويت خويش در مرزهاي شمالي ايران پاسداري كنند . اما متاسفانه پروانه اي را كه مديران 84 با سعه صدر و خردمندانه صادر كرده بودند درسال 85 سنگ روي يخ شد . سياستهاي انقباضي ، حساسيت هاي غير منطقي ، كارشكني ها ، بي مهري ها و سوءظن ها ، همچون ديواري فلج كننده بر دور اين تشكل غير انتفاعي فرهنگي سر بر آورد و هر روز ستبر تر و بلند تر شد . به تقاضاهاي كمك و همكاري ما هيچ اعتنايي نكردند ، پروژه هاي ارايه شده ما اگرچه بر روي كاغذ با تاييد و استقبال گرم مراجع ذي ربط روبرو شد اما در فاز اجرايي مشمول سياست مرگ تدريجي گرديد ودر پيگري كارها آنقدر دويديم و هزينه كرديم كه جانمان به لب رسيد و نتيجه اي حاصل نشد . به راستي اين ها يعني چه ؟!!

بگذار شفاف گفته شود كه اين سياست و اين رفتار يعني برنتافتن نهادهاي فرهنگي غير دولتي ، مقابله با فعاليت هاي دمكراتيك قانوني ، يعني باز گذاشتن در و پيكر مملكت بر روي تهاجم فرهنگي . يعني زير زميني كردن انديشه ها و استعدادها و مستعد ساختن زمينه ورود نسل جوان آرمانگرا به جريانهاي نا همسو .

به راستي پروژه هاي "  ميراث فرهنگي تالشان "  و " جنبش مشروطه خواهي گيلان و نقش تالشان "  چه اشكال و ايرادي داشت و كجاي كارشان مي لنگيد كه نگذاشتند شكوه و شيريني برگزاري شان اميد و دلگرمي و نشاط به فضاي فرهنگي استان و كشور ببرد ؟ .

در شرايط دشوار و نگران كننده اي كه بر فضاي كار فرهنگي آزاد در استان ما سايه افكنده است ، دفتر ايده ها و آرزوهاي مجموعه گرد آمده در زير چتر مؤسسه تالش شناسي ، عجالتاً به بايگاني سپرده مي شود . گويي در اين جمع ديگر تمايلي به به ادامه تلاش و دوندگي بي مزد و پاداش و سيلي بي مهري هارا نوش جان كردن و دستخوش سياسي كاري برخي ازمسئولين شدن ، وجود ندارد و تمايلاتي تقويت مي شود عبارتن از رونمودن دوباره به خلوت فعاليت هاي فردي و گرد آمدن بر دور هر اجاقي كه گرمي بيشتري مي دهد . و اينك به قول نيما :

مانده از شب هاي دورا دور

در مسير خامش جنگل

سنگچيني از اجاقي خرد

اندر او خاكستر سردي

همچنان كاندر غبار اندوده ي انديشه هاي من ملال انگيز

طرح تصويري در آن هرچيز

داستاني حاصل اش دردي .

 

+ نوشته شده توسط علي عبدلي در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 7:33 |

اگر فرصت داشتيد لطفاً به :

www.taleshan.com

هم  نگاه كنيد

+ نوشته شده توسط علي عبدلي در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 7:39 |
دوستاني كه مايل اند كتاب تاريخ تالش را به صورت پستي دريافت نمايند مبلغ ۶۰۰۰ تومان به حساب ۰۱۰۰۷۴۱۲۷۸۰۰۰ بانك ملي به نام علي عبدلي واريز و فيش بانكي و نشاني پستي خود را به نشاني رضوانشهر - ميدان نماز ، كتابفروشي دستان كد پستي ۴۳۸۴۱  ويا به نشاني aliabdoli1@yahoo.com ارسال نمايند
+ نوشته شده توسط علي عبدلي در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 21:17 |

فيلم 300 ؛ قصه اي كهنه ومضحك

اين روز ها از فيلم سينمايي 300 سخن هاي بسياري گفته مي شود . فيلمي كه مضمونش چيزي نيست جز توهين به ايراني و تحقير ايراني ات .و در عين حال هم كهنه و هم مضحك . زيرا اين نخستين بار نيست كه پيروان مكتب آن آقا كه در همان زمان هخامنشيان جامعه ي بشري را به دو بخش متمدن و بربر تقسيم كرد ه بود و خود را ( يونان و روم را) متمدن و بقيه جامعه بشررا بربر مي دانست ، بر فرهنگ و تمدن درخشان و بي بديل ايران تاخته اند و بر سازندگان سرفراز و خردمند آن تمدن به ديده تحقير نگريسته اند و با عمده كردن ماجرا جويان ويرانگري مانند اسكندر در مقابل چهره هاي تابناك و جاودانه اي مانند كورش و داريوش ، عقده هاي پان هلنيستي خويش را خالي كرده اند .

براي اين كه بين اسكندر و هر يك از شاهان هخامنشي مقايسه اي گذرايي بشود ، ذيلا بريده اي از كتاب تازه نشر يافته " تاريخ تالشان " را مرور نماييم :  

داريوش‌ سوم در واپسين‌ روزهاي‌ زندگي‌ و در عرصه‌ ي‌ تلاش‌دردمندانه‌اش‌ براي‌ نگهداري‌ ميراث‌ پيشينيان‌ و جلوگيري‌ از ويرانگري‌ مقدونيا ن ، چشم‌ اميد به‌ كادوسيان‌ مي‌دوزد. اما كادوسيان‌ كجا بودند و چه‌ كردند؟ . پيش‌ از آنكه‌ در جست‌ و جوي‌ پاسخي‌ براي‌ اين‌ پرسش‌ برآييم‌، جاي‌ آن‌ است‌ كه‌ نگاه‌گذرايي‌ بر سيماي‌ دشمن‌ مشترك‌ پارسيان‌  و كادوسان‌  و ديگر مردمان‌ ايران‌ و آسياي‌ آن‌روزگار بيفكنيم‌. آن‌ دشمن‌، سيل‌ كور و ويرانگري‌ بود كه‌ در يك‌ صبح‌ سياه‌ از مقدونيه‌ به‌سوي‌ شرق‌ سرازير شد. مظهر تمام‌ عيار آن‌ سيل‌ بنيان‌ كن‌ اما زودگذر، اسكندر پسرفيليپ‌ يا چنانكه‌ خود مي‌پنداشت‌: «پسر ژوپيتر، خداي‌ بزرگ‌ يونان‌» بود. اين‌ شخص‌ كه‌متاسفانه‌ به‌ ما آموخته‌اند كه‌ او را با لقب‌ كبير بخوانيم‌ و در ادبيات‌ فارسي‌ نيز جاي‌ شايان‌توجهي‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ است‌، در غرب‌ به‌ صورت‌ هرم‌ سترگ‌ مقدسي‌ درآمده‌كه‌ سنگ‌ - سنگ‌ بنايش‌ تجلي‌ عقده‌ هاي‌ پرورده‌ شدگان‌ مكتبي‌ است‌ كه‌ جامعه‌ ي‌بشري‌ را به‌ دو گروه‌ يوناني‌ و بربر تقسيم‌ مي‌كند و هم‌ آنانند كه‌ درباره‌ي‌ او گفته‌اند: بايددانست‌ كه‌ اسكندر هم‌ از حيث‌ كار و هم‌ از حيث‌ صفات‌ و خصايل‌ در بالاترين‌ نقطه‌ي‌مدنيت‌ يونان‌ قرار گرفته‌ است‌. اما كارهاي‌ او همانا بردن‌ قواي‌ يك‌ كشور فقير ولي‌ دليري‌مثل‌ مقدونيه‌ كه‌ هميشه‌ در معرض‌ تهديد كشورهاي‌ يونان‌ و طوايف‌ پيرامون‌ خود بود، به‌سوي‌ دنياي‌ معلوم‌. اوبه‌ هر جا رسيد آن‌ را گشود و منظم‌ ساخت‌ و مدنيت‌ را در آنجاانتشار داد. او به‌ واسطه‌ي‌ اجراي‌ عدالت‌ و بناي‌ شهرها در نقاطي‌ كه‌ اهميت‌ نظامي‌داشت‌ و سكونت‌ دادن‌ يونانيان‌ در آن‌ شهرها و ابراز عقل‌ و كفايتي‌ حيرت‌انگيزو جاذب‌و جالب‌، كشورهاي‌ گشوده‌ شده‌ خويش‌ را حفظ‌ نمود.

            اسكندر زنان‌ را محترم‌ مي‌شمرد و دانش‌ را دوست‌ داشت‌ و در رشادت‌ وجوانمردي‌ سرآمد عصر و ورد هر انجمن‌ بود.(سايكس‌/ ص‌ 80-379 ) و يا:اسكندر هرگزدر طي‌ جنگهاي‌ خود، نواحي‌ متصرفه‌ را به‌ صورت‌ بيابان‌ در نياورد. اسكندر ولايات‌ رادر خون‌ غرقه‌ نساخت‌ و شهرهاي‌ آنها را منهدم‌ نكرد.او هرگز به‌ فكر تخريب‌ تمدن‌پارسي‌ نيفتاد. بلكه‌ به‌ عكس‌ درصدد امتزاج‌ دو جهان‌ ايران‌ و يونان‌ بود.

            اما آيا به‌ راستي‌ چنين‌ بود؟. بگذاريد ببينيم‌ آريان‌، كنت‌ كورث‌، پلوتارك‌ و ديودورسيسيلي‌ كه‌ نخستين‌ مورخان‌ اسكندر و از نمايندگان‌ او هستند، ضمن‌ شرح‌ زندگي‌ او چه‌حقايقي‌ را بازگو كرده‌اند.

            چنانكه‌ در كتاب‌ پيرنيا از قول‌ آنان‌ آمده‌ است‌، در سال‌ 332 پ‌ .م‌ نيروي‌ دريايي‌مقدوني‌ وارد شهر صور شد... اسكندر در آن‌ احوال‌ شقاوتي‌ بروز داد كه‌ نظير آن‌ نادر وبلكه‌ شاذ است‌. او امر كرد تمام‌ مردم‌ شهر به‌ استثناي‌ آنهايي‌ راكه‌ به‌ معابد پناه‌ برده‌بودند، بكشند و شهر را آتش‌ زنند (ص‌ 1241). شقاوتي‌ نبود كه‌ شهر تب‌ ميدان‌ آن‌ واقع‌نشده‌ باشد. كشتاري‌ مهيب‌ درگرفت‌ و مقدونيها زن‌ را از مرد و كوچك‌ را از بزرگ‌ تميزندادند. از اهالي‌ شهر آنچه‌ باقي‌ مانده‌ بود به‌ عده‌ سي‌ هزار نفر اسير شدند واين‌ عده‌ به‌امر اسكندر به‌ مزايده‌ گذاشته‌ و برده‌وار بفروخت‌ (ص‌1274). پس‌ از آنكه‌ اسكندر به‌شهر تل‌ ميس‌ ، رسيد در آنجا از مقاومت‌ اهالي‌ در خشم‌ شده‌ و پس‌ از تصرف‌ آن‌ امر كردشهر را از بيخ‌ و بن‌ برافكنند (ص‌ 1278).

            پس‌ از آنكه‌ اردوي‌ ايران‌ در شوش‌ به‌ دست‌ سپاه‌ اسكندر افتاد، دستور غارت‌ صادرشد. پارسيان‌  داخل‌ خيمه‌هاي‌ حرم‌ شدند. ضجه‌ و شيون‌ زنها را حدي‌ نبود. اكثر آنها ازخيمه‌ بيرون‌ دويدند و به‌ ندبه‌ و زاري‌ پرداختند. پارسيان‌  لباس‌هاي‌ فاخر آنها را از تن‌ آنهاكنده‌، زينت‌ هايشان‌ را مي‌ربودند. چنانكه‌ براي‌ اين‌ زنان‌ لباسي‌ جز پيراهن‌ يا ارخالقي‌نماند. ديودور گويد: زنان‌ با دستهاي‌ لرزان‌ زينتهاي‌ خود را كنده‌ با موهاي‌ ژوليده‌مي‌دويدند و از رفقاي‌ خود كه‌ مانند آنها بي‌چاره‌تر بودند، كمك‌ مي‌طلبيدند. برخي‌لباسهاي‌ آنها را پاره‌ كرده‌ و دست‌ خود را به‌ تن‌ برهنه‌ ي‌ آنها مي‌سودند (ص‌1313).راجع‌ به‌ شهر غزه‌ نوشته‌اند كه‌ هزاران‌ نفر از اهالي‌ شهر و مدافعين‌ آن‌ از دم‌ شمشيرمقدوني‌ ها گذشتند و اسكندر تمام‌ زنان‌ و اطفال‌ را برده‌ كرده‌ وبفروخت‌ (ص‌ 1352).سپس‌ سپاه‌ مقدوني‌ وارد تخت‌ جمشيد شد. آنها به‌ امر اسكندر به‌ غارت‌ و يغما اكتفانكردند و به‌ كشتن‌ اهالي‌ شهر و اسرا پرداختند و در نتيجه‌ كشتاري‌ مهيب‌ شروع‌ شد.اهالي‌ چون‌ وضع‌ را چنين‌ ديدند به‌ خودكشي‌ اقدام‌ كردند. آنها از نهيب‌ شقاوت‌ پارسيان‌با زنان‌ و اطفال‌، خودشان‌ را از بالاي‌ ديوارها به‌ زير مي‌انداختند و برخي‌ منازل‌ خود راآتش‌ مي‌زدند. ژوستن‌ گويد: اسكندر اعلان‌ كرد اين‌ شهر تخت‌ جمشيد، بدترين‌ دشمن‌يونان‌ است‌.دستور داد به‌ استثناء قصر شاهي‌ كه‌ خود در آن‌ مستقر بود، تمام‌ شهر راغارت‌ كنند. مقدونيهاي‌ حريص‌ در سر تقسيم‌ اشياء غارتي‌ دست‌ يكديگر را قطع‌مي‌كردند، زنان‌ را با زينت‌ها مي‌ربودند و بعد آنها را برده‌ وار مي‌فروختند.

            اسكندر مشعلي‌ به‌ دست‌ گرفته‌، در سر اين‌ جماعت‌ كه‌ راهنمايش‌ تاييس‌ زني‌ بدكاره‌بود، قرار گرفت‌. حركت‌ دسته‌ با آوازهاي‌ زنان‌ بدعمل‌ و نغمات‌ ني‌، شروع‌ شد. اول‌پادشاه‌ اسكندر و بعد از او تاييس‌ مشعل‌ها را در قصر انداختند و ديگران‌ از آنها پيروي‌كردند و چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ تمام‌ قصر يك‌ پارچه‌ آتش‌ شد... چنين‌ بود فناي‌ پايتخت‌ تمام‌مشرق‌، فناي‌ شهري‌ كه‌ آن‌ همه‌ ملل‌ براي‌ گرفتن‌ قانون‌ بدانجا مي‌رفتند (ص‌ 7-1423).

            اسكندر كه‌ به‌ درون‌ ايالت‌ سند مي‌رفت‌، به‌ شهر كوچكي‌ رسيد كه‌ مسكن‌ برانخيدهابود امر كرد شهر را محاصره‌ كنند و بعد حكم‌ غارت‌ خانه‌ و كشتن‌ اهالي‌ صادر شد.مقدونيان‌ وحشي‌ كه‌ عاشق‌ چپاول‌ و غارت‌ بودند و شقاوتهاي‌  آنها حدي‌ نداشت‌ .چنانكه‌ كنت‌ كورث‌ گويد: زن‌ و مرد و كوچك‌ و بزرگ‌، پير و برنا، از دم‌ شمشير گذشتند.بعد اسكندر امر كرد خود شهر را نابود كنند. سربازان‌ نه‌ فقط‌ خانه‌ها را خراب‌ كردند وآن‌ محل‌ را مبدل‌ به‌ تلي‌ از خاك‌ كردند، بلكه‌ درختان‌ مقدس‌ آن‌ را هم‌ از ريشه‌ درآوردندتا صحراي‌ لم‌يزرعي‌ بيش‌ برجاي‌ نماند (ص‌ 700-1699).

            اسكندر به‌ كراتر امر كرد برود شهر كوروش‌ پايتخت‌ باختر را محاصره‌ كند. بعد تمام‌جوانان‌ اين‌ شهر را كشتند و باقي‌ اهالي‌ شهر را برده‌ وار در ميان‌ مقدونيان‌ تقسيم‌ كرده‌،خود شهر را از بيخ‌ و بن‌ برافكندند (ص‌ 1703). بعد اسكندر به‌ جنگ‌ مردم‌ آسبيان‌ عازم‌شد. شقاوتهاي‌  غريبي‌ رخ‌ داد. توضيح‌ اينكه‌  حتي‌ اسرا را كشتندو اسكندر امر كرد تمام‌شهر را از بيخ‌ و بن‌ برافكنند (ص‌ 1766).

            او به‌ ايالت‌ كاتيان‌ درآمد و شهر را محاصره‌ كرد و آتش‌ زد (ص‌ 1803).

            اسكندر به‌ هوريته‌ ، اوريته‌ (كويته‌ كنوني‌؟) رسيد... به‌ چپاول‌ مردماني‌ كه‌ در دره‌ هاسكونت‌ داشتند، پرداخت‌. پارسيان‌  به‌ جان‌ مردم‌ افتاده‌ و مملكت‌ آنها را آتش‌ زدند.مردم‌ را كشتند و آنچه‌ توانستند به‌ غارت‌ بردند وبه‌ قسمي‌ وحشيگري‌ كردند كه‌ آن‌مملكت‌ به‌ كلي‌ ويران‌ شد (ص‌ 1857).

            ديودور، ژوستن‌، كنت‌ كورث‌ و آريان‌ كه‌ در عهده‌ ي‌ نزديك‌ به‌ زمان‌ زندگي‌ اسكندركتابهاي‌  خود را مي‌نوشتند و شرح‌ اين‌ گونه‌ واقعيات‌ مايه‌ ي‌ شعف‌ و فخر بسياري‌ از هم‌ميهنانشان‌ مي‌شد، بي‌ ترديد نمي‌دانستند كه‌ ممكن‌ است‌ روزي‌ فرا رسد كه‌ همان‌واقعيات‌ مايه‌ شرم‌ گردد. مطالب‌ خواندني‌ فراوان‌ ديگري‌ نيز در وصف‌ شخصيت‌ سردارمحبوب‌ خود نوشته‌اند كه‌ حتماً سايكس‌ها  وگيرشمن‌ها آن‌ را خوانده‌اند. مثلاً اينكه‌بوسفال‌ اسب‌ اسكندر مرد و او در محل‌ دفن‌ آن‌ حيوان‌، شهري‌ به‌ يادگار بنا كرد. په‌ريتاس‌ سگ‌ اسكندر مرد، شهري‌ هم‌ به‌ ياد و نام‌ آن‌ بنا نمود. زن‌ خود پانكاستا را باوجود علاقه‌ ي‌ زيادي‌ كه‌ به‌  او داشت‌، به‌ نقاشي‌ به‌ نام‌ اَپل‌ بخشيد تا تصوير اسكندر رادر هيئت‌ خدايان‌، براي‌ نصب‌ در معبد شهر افس‌ نقاشي‌ كند.

            در حالي‌ كه‌ اين‌ سردار هرگز طاقت‌ نمي‌آورد كه‌ محبوب‌ او هنس‌ تين‌ كه‌ جوانكي‌امرد بود، لحظه‌اي‌ از كنارش‌ دور شود.

            اين‌ جهانجوي‌ قهار كه‌ از اطرافيانش‌ خواست‌ او را پسر خدا دانسته‌ و بپرستند، براي‌حل‌ مشكلات‌ خود، مدام‌ دست‌ به‌ سوي‌ جادوگران‌ و غيب‌ گويان‌ مي‌گشود و خرافات‌ ازراه‌ هاي‌ نفوذ به‌ او محسوب‌ مي‌شد.

            اريگوس‌ در برابر اصرار اسكندر پاي‌ مي‌فشرد و بالاخره‌ براي‌ قبولاندن‌ عقيده‌ ي‌خود به‌ خرافات‌ متوسل‌ شد. زيرا مي‌دانست‌ كه‌ اسكندر در برابر خرافات‌ پافشاري‌ندارد (ص‌ 1709). از ديگر خصوصيات‌ او اين‌ بودكه‌ «نمي‌توانست‌ مدتي‌ از وقت‌ خود رابدون‌ جنگ‌ بگذراند و اگر چندي‌ در جايي‌ مي‌ماند، مرتكب‌ كارهايي‌ مي‌شد كه‌ از نام‌وي‌ مي‌كاست‌ و نارضايتي‌ در ميان‌ سپاهيان‌ او پديد مي‌آمد.»(ص‌ 1762) بالاخره‌ اين‌شخص‌ كه‌ قد و جمالش‌ روي‌ ديگر سكه‌ ي‌ عقل‌ و كمالش‌ بود، مي‌خواست‌ به‌ جانشيني‌خدا بر عالم‌ حكومت‌ كند. او در اين‌ آرزو، له‌ - له‌ زنان‌ در پي‌ ظلمات‌ و آب‌ زندگي‌مي‌گشت‌ و دلش‌ مي‌خواست‌ به‌ همان‌ سرعتي‌ كه‌ شهرها را ويران‌ مي‌كرد و نسل‌ها رامنقرض‌ مي‌نمود، نژاد و زبان‌ وفرهنگ‌ تمام‌ جامعه‌ ي‌ بشري‌ را نيز يوناني‌ كند. به‌ همين‌نيت‌ كوچه‌ هايي‌ از مزاوجت‌هاي‌ گروهي‌ از مقدونيه‌ به‌ هر سو مي‌كشيد. اما قضا را هنوزاز در فراخ‌ توفيق‌ در نيامده‌، از پنجره‌ تنگ‌ ناكامي‌ به‌ آغوش‌ اجل‌ افتاد. ودر تمام‌ طول‌زندگي‌ كوتاه‌ و تباهي‌ آفرينش‌ ،گران‌ترين‌ زخم‌ رابر گرده‌ ي‌ ملت‌ ايران‌ نشاند . زخمي‌ كه‌سوزاندن‌ تخت‌ جمشيد و يغماي‌ اوستا و ديگر آثار تمدن‌ و فرهنگ‌ ايراني‌ نشانه‌ي‌ اندكي‌از آن‌ است‌.

 

+ نوشته شده توسط علي عبدلي در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 22:44 |

اخبارنامه‌ و نويسنده‌ آن‌

 

 

" اخبار نامه "  بدون ترديد بي نظير ترين  سند تاريخ جنگهاي استعماري روسيه عليه ايران در جبهه تالش مي باشد. نگارنده نسخه خطي منحصر به فرد اين سند را كه در آرشيو نسخ خطي آكادمي علوم جمهوري آذربايجان نگهداري مي شد در سال 1386 شناسايي كرد و براي تهيه تصويري از آن تلاش فراواني را آغاز نمود و سرانجام شادروان دكتر عون اللهي  تصويري از آن را تهيه و به وسيله آقاي عرف واحدي براي اينجانب فرستاد و كار پر زحمت باز خواني وتصحيح آن آغاز شد و پس اتمام كار ،  از سوي مركز اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت امور خارجه منتشر گرديد ولي متاسفانه به علت اشتباهي كه در روند آماده سازي كتاب براي چاپ پيش آمد نسخه اديت نشده آن با اغلاط متعد چاپي منتشر گرديد .

اين كتاب زماني كه براي چاپ دوم آماده مي شد براي رفع اغلاط چاپي ، از سوي ناشر در اختيارفردي به نام حسين احمدي قرار گرفت . درست در همان زمان تغيراتي كلي در ساختار اداري مركز اسناد و تاريخ ديپلماسي صورت گرفت و اديتور مذكور با سوء استفاده از فرصتي كه بر اثر آن تغيير و تحول پيش آمده بود با انجام تغييراتي صوري در ضاهر اخبار نامه ، نام مصحح را حذف و نام خود را به جاي آن مي نويسد و با زيركي به چاپ مي رساند  . مصحح كه چاره اي جز اقدام قانوني عليه آن شخص نداشت موضوع را با مدير كل وقت مركز اسناد و خدمات پژوهشي در ميان گذاشت و بنا به خواست ايشان و جلوگيري از برخي پيامدهاي نا خوشايند ، با عقد يك توافق نامه از اقدام قانوني و كشانده موضوع به مطبوعات صرف نظرگرديد اما اتفاق مذكور به عنوان يك خاطر تلخ و لكه اي شرم آور در حوزه قلم و پژوهش هرگز فراموش نخواهد شد . ذيلا مقدمه مترجم آذري كتاب ياد شده براي معرفي بيشتر آن اثر ارايه مي شود . كساني كه تاكنون موفق به تهيه آن كتاب نشده اند مي توانند با ارسال 1600 تومان به نشاني رضوانشهر ، ميدان نماز ، كتابفروشي دستان .ان را تهيه نمايند .

 

ميرزااحمد، نويسنده‌ اخبارنامه‌ از رجال‌ تحصيل‌ كرده‌ منطقة‌ تالش‌ و فرزندميرزاخداوردي‌ وزير ميرمصطفي‌ خان‌ و ميرحسن‌ خان‌ حكام‌ تالش‌ در دوره‌ جنگهاي‌روسيه‌ عليه‌ ايران‌ بوده‌ او كه‌ خود شاهد حوادث‌ آن‌ دوران‌ بوده‌ ،در نوشتن‌ اين‌ كتاب‌ازخاطرات‌ پدرش‌نيزاستفاده‌ كرده‌ است‌.

مقصود ميرزااحمد از نوشتن‌ اخبارنامه‌، چنان‌ كه‌ خود گفته‌ است‌، شرح‌ و ثبت‌ احوال‌اجداد خود و خاندان‌ حكام‌ تالش‌ يعني‌ ميرمصطفي‌ خان‌، ميرحسن‌ خان‌ ،ميرعباس‌ بگ‌ وپدر و پدربزرگ‌ آنها - قره‌خان‌ و (1786 - 1747) و سيدعباس‌ بوده‌ و ضمن‌ آن‌ مسائل‌سياسي‌ و اجتماعي‌ و تاريخي‌ تالش‌، در دوره‌ مورد نظر خود را به‌ طور جامع‌ شرح‌داده‌است‌  و نوشتة‌ او صرفنظر از وجود برخي‌ نواقص‌، از آثار بسيارمهم‌ به‌ شمار مي‌رود.زيرا شكستها و پيروزيهاي‌ خوانين‌ تالش‌ را آن‌ گونه‌ كه‌ بوده‌ و بدون‌ غرض‌ نوشته‌ و حتي‌از ذكر خدمات‌ و خيانات‌ خود نيز پرهيز نكرده‌ است‌.

ميرزااحمد در آن‌ دوران‌ هر حادثة‌ تاريخي‌ را كه‌ در تالش‌ رخ‌ داده‌ به‌ قدر ممكن‌شرح‌ داده‌ و پايداري‌ و رشادتهاي‌ مردم‌ تالش‌، در مبارزه‌ با استيلاي‌ روسها را به‌ تصويركشيده‌ است‌. او هنگام‌ مرور تاريخ‌ گذشتة‌ تالش‌، شرح‌ مي‌دهد كه‌ سراسر آن‌ منطقة‌ غيراز ناحية‌ اولوف‌، چگونه‌ به‌ تبعيت‌ نادرشاه‌ درآمد و همچنين‌ از شورشها و قيامهايي‌ يادمي‌كند كه‌ بوسيله‌ پادشاه‌ مذكور سركوب‌ شد. بنا به‌ نوشتة‌ ميرزااحمد ،نادر شاه‌ براي‌ به‌دست‌ گرفتن‌ كنترل‌ اوضاع‌ ناحية‌ اولوف‌، شخصي‌ به‌ نام‌ «ابراهيم‌ خان‌» را به‌ عنوان‌ حاكم‌آنجا تعيين‌ مي‌كند. ابراهيم‌ خان‌ طي‌ مدت‌ كوتاهي‌ در بين‌ اهالي‌ اولوف‌ نفوذ قابل‌ توجهي‌پيدا كرد. او چون‌ مجرد بوده‌ و در شرابخواري‌ اصراف‌ مي‌كرد، ريش‌ سفيدان‌ محل‌ تصميم‌مي‌گيرند كه‌ به‌ وضعيت‌ او سامان‌ بدهند.لذا خواهر سيدعباس‌ خرختاني‌ را به‌ عقد اودرآورده‌ و به‌ اصطلاح‌ صاحب‌ خانواده‌اش‌ كردند به‌ اين‌ ترتيب‌ ابراهيم‌ خان‌ با سيدعباس‌فاميل‌ شد.

بنا به‌ نوشتة‌ ميرزااحمد، موسس‌ آخرين‌ سلسلة‌ خوانين‌ تالش‌، سيدعباس‌ مذكور، ازاهالي‌ روستاي‌ هير خلخال‌ بود. پدرش‌ به‌ لحاظ‌ تنگدستي‌ از روستاي‌ هير به‌ شيروان‌كوچيده‌ و در آنجا اسكان‌ گزيده‌ بود، سيدعباس‌ نيز به‌ دنبال‌ او مقدار اثاثيه‌اي‌ را بارالاغ‌كرده‌ و از خاك‌ تالش‌ به‌ سوي‌ شيروان‌ مي‌رفت‌، هنگام‌ گذر از منطقة‌ آستارا، در محلي‌ كه‌بعدها موسوم‌ به‌ خرختان‌ شد الاغ‌ او در گل‌ و لاي‌ فر مي‌رود. رهگذران‌ به‌ ياري‌اش‌مي‌شتابند، الاغ‌ را از گل‌ درمي‌آورند و چون‌ شب‌ شده‌ بود در همان‌ محل‌ مي‌خوابد. درخواب‌ مي‌بيند كه‌ فرزندان‌ او حكومت‌ تالش‌ را برعهده‌ گرفته‌اند. بر اثر آن‌ خواب‌ از رفتن‌به‌ شيروان‌ منصرف‌ و در همان‌ محل‌ اسكان‌ مي‌يابد، بعدها پس‌ از برقراري‌ رابطه‌خويشاوندي‌ باابراهيم‌ خان‌ حاكم‌ وقت‌ تالش‌، به‌ دستگاه‌ حكومتي‌ او راه‌ مي‌يابد و رتق‌ وفتق‌ برخي‌ امور از جمله‌ امور ديواني‌ به‌ ايشان‌ محول‌ مي‌شود و تدريجاً مورد اعتمادابراهيم‌ خان‌ و كارگزاران‌ دولت‌ نادرشاه‌ قرار مي‌گيرد.

چون‌ ابراهيم‌ خان‌ اسماً حاكم‌ كل‌ تالش‌ بود ولي‌ بسياري‌ از مناطق‌ آن‌ ديار از او تبعيت‌نمي‌نمودند، يك‌ سال‌ سيدعباس‌ هنگامي‌ كه‌ مالياتهاي‌ واصله‌ را براي‌ تحويل‌ به‌ خزانه‌دولت‌ برده‌ بود، مورد تفقد قرار مي‌گيرد و با حكم‌ حكومت‌ تالش‌ به‌ لنكران‌ برمي‌گردد.

او به‌ منظور گسترش‌ نفوذ در ولايت‌ تحت‌ حاكميت‌ خود، تصميم‌ گرفت‌ ابتدا منطقة‌«دَشت‌َ وَند» را به‌ صورت‌ قطعي‌ متصرف‌ شود. در آن‌ زمان‌ هفت‌ برادر اداره‌ امور دشت‌وند را برعهده‌ داشتند، سيدعباس‌ اول‌ خواست‌ از راه‌ برقراري‌ رابطة‌ خويشي‌ و فاميلي‌ برآن‌ برادران‌ چيرگي‌ يابد ولي‌ بعداً از بيم‌ خيانتهاي‌ آنها، از راه‌ حيله‌ وارد شده‌ و همة‌ آنها رامي‌كشد و سپس‌ به‌ جلب‌ اعتماد ريش‌ سفيدان‌ مي‌پردازد و سرانجام‌ موفق‌ مي‌شود دشت‌وند و اوجارود را از هر لحاظ‌ تحت‌ سيطره‌ خود درآورد.

پس‌ از تسخير دشت‌ وند و اوجارود و اولوف‌، سيدعباس‌ نزديك‌ به‌ 20 سال‌ برسراسر تالش‌ حكومت‌ مي‌كند. پس‌ از او پسر بزرگش‌ و سپس‌ پسر كوچكش‌ «قراخان‌» به‌حاكميت‌ تالش‌ مي‌رسد. ليكن‌ بعداً شخصي‌ به‌ نام‌ «سهراب‌ بيگ‌»كه‌ از اهالي‌ روستاي‌گيرده‌ بود و رابطة‌ خوبي‌ با دربار شاه‌ ايران‌ برقرار كرده‌ بود، به‌ جاي‌ قراخان‌ به‌ حكومت‌تالش‌ منصوب‌ شد.

سهراب‌ بيگ‌ به‌ منطور آسوده‌ شدن‌ از دغدغة‌ رقيب‌ قدرتمندي‌ مثل‌ قراخان‌، از راه‌حيله‌ و فتنه‌ انگيزي‌، دولت‌ را نسبت‌ به‌ او بدبين‌ نمود.قراخان‌ سرانجام‌ به‌ وسيلة‌ مأمورين‌قزلباش‌ دستگير گرديد و به‌ مدت‌ هفت‌ سال‌ در زندان‌ به‌ سر برد. سهراب‌ بيگ‌ پس‌ ازدفع‌ قراخان‌، با هدايت‌ خان‌ رشتي‌ متحد مي‌شود و ولايت‌ تالش‌ را به‌ تبعيت‌ اودرمي‌آورد. شاه‌ ايران‌ كه‌ آن‌ اتحاد را موافق‌ مصالح‌ كشور نمي‌دانست‌، قراخان‌ را از زندان‌آزاد و مجدداً به‌ حكومت‌ تالش‌ منصوب‌ مي‌نمايد. قراخان‌ پس‌ از ورود به‌ تالش‌ ابتداسهراب‌ بيگ‌ را مغلوب‌ كرده‌ و به‌ هلاكت‌ مي‌رساند و سپس‌ ديگر عصيانگران‌ رابه‌ تبعيت‌خود درمي‌آورد. او مناطق‌ آستارا و ولكيج‌ را كه‌ از تالش‌ منتزع‌ شده‌ بودند دوباره‌ به‌تصرف‌ درمي‌آورد.

درآن‌ زمان‌ اصلان‌ خان‌ قهار به‌ اتفاق‌ برادرش‌ ابراهيم‌ آقا كه‌ موقتاً بر نواحي‌ كرگانرودو اسالم‌ حكومت‌ مي‌كردند با هدايت‌ خان‌ رشتي‌ متحد شده‌ بودند، قراخان‌ از خيانت‌ آنهاباخبر شده‌ و آنها را دستگير نمود. كرگانرود و اسالم‌ را به‌ زير سلطه‌ خود درآورد و براي‌هر روستا كدخداي‌ جديدي‌ انتخاب‌ كرد. پس‌ از آن‌ واقعه‌، هدايت‌ خان‌ به‌ تالش‌ هجوم‌آورد و قواي‌ قراخان‌ را در محاصره‌ قرار داد. قراخان‌ كه‌ خود را قادر به‌ مقاومت‌ در برابرهدايت‌ خان‌ نمي‌ديد و به‌ صلاحديد نزديكانش‌ آقاغني‌ و آقاعبدل‌ به‌ قلعة‌ شندان‌ آستاراپناه‌ برد. هدايت‌ خان‌ به‌ مدت‌ دوسال‌ قلعة‌ شندان‌ را در محاصره‌ قرار مي‌دهد. محاصره‌شدگان‌ كه‌ با كمبود ارزاق‌ روبرو شده‌ بودند با هدايت‌ خان‌ وارد مذاكره‌ مي‌شوند و هدايت‌خان‌ مي‌گويد در صورتي‌ كه‌ از قلعه‌ خارج‌ و تسليم‌ شوند، از مجازات‌ آنها صرف‌ نظر ودوباره‌ هركس‌ را در سمت‌ قبلي‌ اش‌ ابقاء خواهد نمود. اما هدايت‌ خان‌ به‌ وعد خود وفانكرد، قراخان‌ و يارانش‌ را پس‌ از خروج‌ از قلعه‌ دستگير و به‌ رشت‌ اعزام‌ نمود. اما اهالي‌تالش‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ تسليم‌ نشدند و از هدايت‌ خان‌ رشتي‌ هرگز اطاعت‌ نكردند. تا اين‌ كه‌پس‌ از مدت‌ كوتاهي‌ شاهماربگ‌ از سران‌ منطقة‌ دريغ‌ قيام‌ كرد و حكومت‌ تالش‌ را عملاًدر دست‌ گرفت‌ و چهارسال‌ به‌ رتق‌ و فتق‌امورآن‌ ديار پرداخت‌. سرانجام‌ هدايت‌ خان‌ به‌منظور براندازي‌ شاهماربگ‌ از حكومت‌ تالش‌ برادرزن‌ قراخان‌ موسوم‌ به‌ «شاه‌ پلنگ‌» رابرداشته‌ و عازم‌ تالش‌ مي‌شود. و چون‌ شاه‌ پلنگ‌ مردي‌ جنگاور بود، به‌ ياري‌ او شاه‌ملك‌را شكست‌ داد اما قادر به‌ تحميل‌ اراده‌ خود بر مردم‌ تالش‌ نگرديد و از بيم‌ قيام‌ آنها،قواي‌ خود را جمع‌ و سريعاً به‌ رشت‌ معاودت‌ نمود و در مورد چگونگي‌ اداره‌ امور تالش‌ باقراخان‌ و ميرمصطفي‌ خان‌ و شاه‌ پلنگ‌ به‌ رأي‌ زني‌ پرداخت‌. آنها گفتند: شما ما را در گروخود نگهداشته‌ و ميرعسگربگ‌ را آزاد و به‌ حكومت‌ تالش‌ منصوب‌ نماييد. او مي‌تواند به‌نيابت‌ از شما تالشان‌ را آرام‌ و مطيع‌ نمايد.

هدايت‌ خان‌ پيشنهاد مذكور را پذيرفت‌ و ميرعسگربگ‌ را به‌ عنوان‌ حاكم‌ روانة‌ تالش‌كرد. ميرعسگربگ‌ مدت‌ يكسال‌ از هدايت‌ خان‌ تبعيت‌ كرد در طول‌ آن‌ مدت‌ به‌گردآوري‌ نيروي‌ جنگي‌ و تحكيم‌ موقعيت‌ خود پرداخت‌ و سرانجام‌ مطابق‌ پيغام‌ مخفيانة‌ميرمصطفي‌ خان‌ از اطاعت‌ هدايت‌ خان‌ سرپيچي‌ نمود. هدايت‌ خان‌ علت‌ اين‌ امر را ازخوانيني‌ كه‌ در گروگان‌ داشت‌ مي‌پرسد. ميرمصطفي‌ خان‌ مي‌گويد: اگر مرا آزاد بكنيدمي‌روم‌ به‌ ميرعسگر گوشمالي‌ مي‌دهم‌ و آنطوري‌ كه‌ شما مي‌خواهيد در تالش‌ امنيت‌ رابرقرار مي‌كنم‌. اگر خلاف‌ اين‌ گفته‌ عمل‌ كردم‌ شما مي‌توانيد هرطوري‌ كه‌ صلاح‌ باشدپدرم‌ قراخان‌ و برادر همسرم‌ شاه‌ پلنگ‌ و خانواده‌ آنها را مجازات‌ كنيد. هدايت‌ خان‌ باتصور اين‌ كه‌ قراخان‌ نخواهد گذاشت‌ زندگي‌ او و خانواده‌اش‌ به‌ خطر بيفتد با پيشنهادميرمصطفي‌ خان‌ موافقت‌ نمود. او را آزاد و راهي‌ تالش‌ نمود. مدتي‌ پس‌ از رفتن‌ميرمصطفي‌ خان‌، قراخان‌ و شاه‌ پلنگ‌ هم‌ طبق‌ نقشه‌اي‌ كه‌ از قبل‌ طرح‌ كرده‌ بودند، باخانواده‌ خود از رشت‌ فرار نموده‌ و خود را سلامت‌ به‌ لنكران‌ مي‌رسانند و بلافاصله‌ قشون‌بزرگي‌ را آماده‌ و به‌ هدايت‌ خان‌ يورش‌ مي‌برند و قوايش‌ را درهم‌ مي‌شكنند و او رامي‌كشند و دوباره‌ حكومت‌ كل‌ تالش‌ را در دست‌ مي‌گيرند.

پس‌ از جلوس‌ فتحعلي‌ شاه‌ به‌ سلطنت‌، برادرش‌ رضاقلي‌ خان‌ با ميرمصطفي‌ خان‌متحد شده‌ وعليه‌ فتحعلي‌ شاه‌ وارد جنگ‌ مي‌شود و قواي‌ اعزامي‌ شاه‌ را به‌ سختي‌ شكست‌مي‌دهند. فتحعلي‌ شاه‌ ناگزير با قبول‌ شرايط‌ ميرمصطفي‌ خان‌ با او صلح‌ مي‌كند و اين‌ امرباعث‌ گسترش‌ بيشتر نفوذ خان‌ مذكور مي‌شود. و او به‌ حكومت‌ مستقلانه‌ خود در تالش‌ادامه‌ مي‌دهد و اين‌ بار نه‌ تنها مالياتي‌ به‌ خزانه‌ دولت‌ مركزي‌ واريز نمي‌كند، بلكه‌ سالي‌دو هزار اشرفي‌ به‌ عنوان‌ مقرري‌ از محل‌ مالياتهاي‌ رشت‌ و گيلان‌ نيز دريافت‌ مي‌نمايد.پس‌ ازمرگ‌ برادر و خواهر شاه‌ كه‌ در نزد ميرمصطفي‌ خان‌ بودند شاه‌ با اعزام‌ وزير خود ازدختر 6 ساله‌ ميرمصطفي‌ خان‌ براي‌ پسرش‌ خواستگاري‌ مي‌كند وپيشنهاد مي‌كند كه‌دختر مذكور تا رسيدن‌ به‌ سن‌ بلوغ‌ در حرمسراي‌ پادشاه‌ به‌ سر برد. ميرمصطفي‌ خان‌پس‌ از مشورت‌ با اعيان‌ و اشراف‌ تالش‌ به‌ شاه‌ چنين‌ پاسخ‌ مي‌دهد: اگر چه‌ اسم‌ شما شاه‌است‌ ولي‌ من‌ خود را از شما كمتر نمي‌دانم‌ و اين‌ بي‌غيرتي‌ را قبول‌ نمي‌كنم‌ كه‌ دخترخردسالم‌ را به‌ حرمسراي‌ شما بفرستم‌.

شاه‌ اين‌ موضوع‌ را بهانه‌ قرار داده‌ و سپاه‌ سنگيني‌ را براي‌ تنبيه‌ ميرمصطفي‌ خان‌ اعزام‌مي‌كند. خان‌ مذكور با شنيدن‌ اين‌ خبر از روسها تقاضاي‌ كمك‌ مي‌كند و روسها كه‌ منتظرفرصت‌ بودند، به‌ سرعت‌ دويست‌ نفر قزاق‌ را به‌ لنكران‌ اعزام‌ مي‌كنند ولي‌ آنها تاب‌مقاومت‌ نياورده‌ از صحنة‌ جنگ‌ فرار مي‌كنند و به‌ كشتي‌ خود در ميان‌ دريا پناه‌ مي‌برند وجنگ‌ بين‌ قواي‌ ميرمصطفي‌ خان‌ و سپاه‌ قاجار ادامه‌ مي‌يابد. در اين‌ جنگ‌ تالشان‌شجاعانه‌ پايداري‌ مي‌كنند و خسارات‌ و تلفات‌ زيادي‌ به‌ قاجار وارد مي‌كنند. در همان‌حال‌ فوجي‌ ديگر از قزاقها به‌ سركردگي‌ (ساري‌ مايور) به‌ كمك‌ ميرمصطفي‌ خان‌ مي‌آيند وقشون‌ قاجار را مغلوب‌ مي‌كنند. در اين‌ مرحله‌ تفنگداران‌ آستارا، ميانكوه‌، دَشت‌َ وند،ديريغ‌، اولوف‌ و ديگر نواحي‌ تالش‌، چه‌ با تفنگ‌ و چه‌ با شمشير، چنان‌ شجاعتي‌ از خودنشان‌ مي‌دهند كه‌ آدم‌ هنگام‌ خواندن‌ كتاب‌ حيرت‌ مي‌كند. در عين‌ حال‌ عناصر مخالف‌ بااستفاده‌ از فرصت‌ پيش‌ آمده‌ به‌ مصطفي‌ خان‌ خيانت‌ مي‌كنند. تعيين‌ ميرحسن‌ خان‌ به‌جانشيني‌ ميرمصطفي‌ خان‌ موجب‌ بروز كشمكشهاي‌ داخلي‌ بين‌اوو ديگر اعضاءخانواده‌اش‌، از جمله‌ همسر كوچك‌ ميرمصطفي‌ و فرزندانش‌ ميرمحمدخان‌، ميرحسين‌خان‌ و ميراسماعيل‌ بيگ‌ و ديگران‌ مي‌شود وروسيه‌ نيز به‌ اين‌ اختلافات‌ دامن‌ مي‌زند.فرمانده‌ قواي‌ روسي‌ مستقر در تالش‌ (بولگاكف‌) در آن‌ زمينه‌ نقش‌ فعالي‌ برعهده‌ مي‌گيردميرمصطفي‌ خان‌ در زمان‌ حيات‌ خود خبري‌ دريافت‌ مي‌كند مبني‌ بر اين‌ كه‌ يكي‌ ازمأمورين‌ بلندمرتبه‌ روسيه‌ نامه‌اي‌ به‌ فرمانده‌ قشون‌ روسي‌ در منطقة‌ تالش‌ نوشته‌ وپرسيده‌ است‌: «در تالش‌ ميوه‌ها چند ساله‌ مي‌رسند؟» خان‌ از مضمون‌ اين‌ پرسش‌متعجب‌ مي‌شود و اعيان‌ و اشراف‌ را جمع‌ و در آن‌ مورد به‌ مشورت‌ مي‌پردازد. يك‌پيرمرد جهان‌ ديده‌ اهل‌ (وراول‌) به‌ خان‌ مي‌گويد: قربانت‌ گردم‌ معني‌ سئوال‌ سركرده‌روسي‌ اين‌ است‌ كه‌ ديار تالش‌ چند سال‌ ديگر به‌ تصرف‌ روسيه‌ درمي‌آيد.

ميرمصطفي‌ خان‌ مي‌گويد: نگاه‌ مي‌كنم‌ هروقت‌ ديدم‌ روسها چنين‌ خيالي‌ دارند، آنها راهم‌ مثل‌ قاجار از تالش‌ بيرون‌ مي‌كنم‌.

ميرمصطفي‌ خان‌ كه‌ از كشماكش‌ بين‌ ايران‌ و روسيه‌ بر سر آذربايجان‌ و تالش‌ باخبربود، از اختلاف‌ آنها به‌ نفع‌ خود بهره‌هاي‌ فراوان‌ مي‌برد. اما مرگ‌ نابه‌ هنگام‌ مانع‌ ازعرض‌ اندام‌ بيشتر او شد. جانشين‌ وي‌ (ميرحسن‌ خان‌) نسبتاً بي‌تجربه‌ بود و نمي‌توانست‌درمقابل‌ سياستهاي‌ روسيه‌ دوام‌ بياوردولي‌ بااتخازتدابيري‌ مؤثرتوانست‌ توطئه‌هاي‌برادرانش‌ عليه‌ خود را خنثي‌ نمايد و ازاين‌ بابت‌ حكومت‌ پانزده‌ ساله‌اش‌ داري‌ ثبات‌گرديد. ليكن‌ فرمانده‌ قواي‌ روسي‌ (مايورايلنسكي‌) دايما با تحريك‌ بيگها و ديگر عناصرمخالف‌ و عصيانگر منطقه‌، عليه‌ او ايجاد نارضايتي‌ مي‌كرد. افراد مزبور و حتي‌ برادران‌ وفاميلش‌ بي‌ دليل‌ عليه‌ اونزد روسها شكايت‌ مي‌كردند. سرانجام‌ ايلنسكي‌ چنان‌ شكايتهايي‌را بهانه‌ قرار داده‌ و دستور مي‌دهد ميرحسن‌ خان‌ را بازداشت‌ كنند. خيانتكاران‌ محلي‌ نيزبه‌ فعاليت‌هاي‌ سوء خود شدت‌ مي‌دهند و اعتبار و آبروي‌ مير حسن‌ خان‌ را خدشه‌دارساخته‌ و اهالي‌ تحريك‌ شده‌ خصوصاً طايفة‌ كلانتر نسبت‌ به‌ او بي‌احترامي‌ها نمودند و ازمنطقه‌ فرارش‌ دادند. در واقع‌ آنهايي‌ كه‌ تبليغات‌ بي‌ اساس‌ روسها را باور كرده‌ بودندنمي‌دانستند كه‌ هر امتيازي‌ دارند از نعمت‌ اقتدار و استقلال‌ حكام‌ خودي‌ دارند. تزلزل‌فكري‌ و وسوسة‌ خيانت‌ آنچنان‌ چشمانشان‌ را پوشانده‌ بود كه‌ فتواي‌ اشغالگران‌ را باور وعليه‌ خود اقدام‌ مي‌كردند. آري‌! پدران‌ ما با تمام‌ شأن‌ و شهرت‌ تاريخي‌ كه‌ داشتند،وجودشان‌ از چنين‌ ضعف‌ و نقصهايي‌ نيز آكنده‌ بود.

ميرزا احمد ضمن‌ شرح‌ حوادث‌ تاريخي‌ گاه‌ مطالب‌ عبرت‌آميزي‌ را بيان‌ مي‌كند او بااشاره‌ به‌ سرنوشتي‌ كه‌ ميرعباس‌ بگ‌ به‌ آن‌ دچار شده‌ بود مي‌گويد: اگر ميرحسن‌ خان‌ واعضاء طايفه‌اش‌ با هم‌ متحد مي‌شدند، او پادشاه‌ مي‌شد. به‌ بركت‌ اتفاق‌ بود كه‌ميرمصطفي‌ خان‌ با پادشاه‌ ايران‌ برابري‌ مي‌كرد و پادشاه‌ ايران‌ هيچوقت‌ نتوانست‌ بر اوغالب‌ شود. فرزندانش‌ هنوز با ثروت‌ او زندگي‌ مي‌كنند. اگر تصورات‌ من‌ غلط‌ هم‌ باشد،دلم‌ به‌ حال‌ فرزندان‌ او مي‌سوزد. علت‌ نفاقشان‌ شايد اين‌ باشد كه‌ از يك‌ مادر نيستند.يكي‌ دختر شخصي‌ ثروتمند، دومي‌ دختر يك‌ رعيت‌ و سومي‌ دختري‌ ارمني‌ بود. اكنون‌ كه‌اين‌ مطالب‌ نوشته‌ مي‌شود (سال‌ 1882) ميلادي‌، روسها طايفة‌ ميرمصطفي‌ خان‌ را چنان‌بي‌حرمت‌ كرده‌اند كه‌ رعيت‌ به‌ آنها سلام‌ كه‌ نمي‌كند بلكه‌ استهزاء هم‌ مي‌كند.

اوج‌ تراژدي‌ اي‌ كه‌ ميرزا احمد به‌ نگارش‌ درآورده‌ سرگذشت‌ ميرحسن‌ خان‌ است‌ بنابه‌ گفتة‌ او بر اثر خيانت‌ برخي‌ از نزديكان‌ و بيگ‌ها و رويگراني‌ عوام‌ تحريك‌ شده‌ ازميرحسن‌ خان‌، او ناگزير ارچوان‌ را ترك‌ و به‌ زووَند مي‌رود و پس‌ از مدتي‌ كوتاه‌ به‌ كمك‌طوايف‌ دريغ‌ و زووَند دوباره‌ برمي‌گردد و اداره‌ ارچوان‌ را به‌ دست‌ مي‌گيرد. اما لنكران‌همچنان‌ در دست‌ روسها باقي‌ مي‌ماند. او به‌ منظور دفع‌ اين‌ خطر، سياست‌ پدرش‌ رااتخاذ نموده‌ و روسها و قزلباش‌ را رودرروي‌ هم‌ قرار مي‌دهد. بنا به‌ خواستة‌ او دو هزارجنگاور قزلباش‌، مسلح‌ به‌ توپ‌ و تفنگ‌ به‌ روسها هجوم‌ بردند اما در اين‌ يورش‌ اگرميرحسن‌ خان‌ نبود قزلباش‌ شكست‌ مي‌خورد و شايد نصف‌ تعداد آنها به‌ اسارت‌ روسهادرمي‌آمد. به‌ اين‌ ترتيب‌ ميرحسن‌ خان‌ با كمك‌ سپاه‌ دولت‌ ايران‌، روسها را از منطقه‌بيرون‌ كرد و كساني‌ هم‌ كه‌ به‌ روسها كمك‌ كرده‌ بودند مثل‌ گيلك‌هاي‌ شهر لنكران‌، تنبيه‌شدند و خانه‌هايشان‌ غارت‌ و سپس‌ به‌ آتش‌ كشيده‌ شد. به‌ اين‌ طريق‌ آرامش‌ به‌ منطقه‌بازگشت‌ و ميرحسن‌ خان‌ نزديك‌ به‌ دو سال‌ بر منطقة‌ آستارا تا ساليان‌ حكومت‌ كرد. درآن‌ مدت‌ روسها چندبار سعي‌ كردند كه‌ دوباره‌ تالش‌ را اشغال‌ كنند ولي‌ موفق‌ نشدند.سرانجام‌ در محل‌ (ساراداسي‌) مستقر شدند و چون‌ مي‌دانستند هربار به‌ تالش‌ هجوم‌ببرند با مقاومت‌ جدي‌ مردم‌ روبرو خواهند شد، ديگر تحركي‌ از خود نشان‌ ندادند اما درجبهه‌هاي‌ ديگر به‌ جنگ‌ خود عليه‌ ايران‌ ادامه‌ دادند و توانستند تبريز را به‌اشغال‌ خوددرآورندو در آن‌ موقع‌ شاه‌ ايران‌ با روسها قرار داد صلح‌ منعقد نمود و هفت‌ كرور پول‌ وولايت‌ تالش‌ را به‌ آنها بخشيد. ميرحسن‌ خان‌ كه‌ روسها را از قلمرو حكومت‌ خود بيرون‌كرده‌ وتقريبا قدرت‌ سابق‌ خود را احياء كرده‌ بود از شنيدن‌ اين‌ خبر به‌ شدت‌ برآشفت‌ وبه‌ قزلباشها ناسزا گفت‌ و ميرزاخداوردي‌ را به‌ تبريز فرستاد تا با وليعهد «عباس‌ ميرزا»در آن‌ باره‌ رايزني‌ كند ولي‌ ميرزا خداوردي‌ از آن‌ سفارت‌ دست‌ خالي‌ برگشت‌ و به‌ميرحسن‌ خان‌ فقط‌ همين‌ را توانست‌ بگويد كه‌ سرنوشت‌ تالش‌ معلوم‌ شده‌ و آب‌ رفته‌ديگر به‌ جوي‌ بازنمي‌ گردد. در ان‌ هنگام‌ ميرحسن‌ خان‌ كه‌ از يك‌ سو از طرف‌ روسها و ازسوي‌ ديگر به‌ وسيلة‌ قزلباش‌ تهديد مي‌شد، عرصه‌ را بر خود تنگ‌ ديد و لنكران‌ را ترك‌نمود و به‌ سوي‌ ولكيج‌ رفت‌. اما در آن‌جا نيز شرايط‌ را نامساعد ديد و به‌ اتفاق‌ نيروهاي‌وفادار به‌ خود يك‌ رشته‌ جنگهاي‌ چريكي‌ عليه‌ روسها را آغاز نمود. اين‌ مرحله‌ نيز چندان‌دوام‌ نمي‌يابد. برادرانش‌ با حيله‌ او را تسليم‌ روسها مي‌كنند ولي‌ او از چنگ‌ روسها گريخته‌و دوباره‌ نبردهاي‌ پراكنده‌اش‌ را از سر مي‌گيرد. از بخت‌ بد دسته‌اش‌ دچار بيماري‌ وبامي‌شوند و او ناچار آنها را مرخص‌ و خود به‌ دولت‌ ايران‌ پناه‌ مي‌برد و ديري‌ نمي‌گذرد كه‌به‌ مرگي‌ مشكوك‌ فوت‌ مي‌كند.

 ميرزااحمد در لابلاي‌ شرح‌ حوادث‌ تاريخي‌ اطلاعات‌ اجتماعي‌ و جغرافيايي‌ جالب‌توجهي‌ نيز ارايه‌ مي‌دهد. او مي‌گويد: نواحي‌ ولايت‌ تالش‌ عبارت‌ بودند از: آستارا،كرگانرود، اسالم‌، دريغ‌، زووَند، اوجارود، دشت‌َ وَند و اولوف‌. از بورَديگاه‌ تا روخانة‌ گوي‌ تپه‌منطقة‌ دشت‌َ وَند به‌ حساب‌ مي‌آمد. در اين‌ منطقه‌ چند روستا تالشي‌ زبان‌ باقي‌ مانده‌است‌. در زمان‌ تحرير اخبارنامه‌ تركي‌ زبانها بسيار زياد شده‌ و روستاهايي‌ به‌ وجودآورده‌اند. آنها كه‌ از اطراف‌ به‌ دشت‌َ وَند آمده‌اند، «غريبه‌ها» ناميده‌ مي‌شوند. اكنون‌ هم‌در ماساللي‌ كه‌ بخشي‌ از دشت‌َ وَند سابق‌ است‌ روستايي‌ به‌ نام‌ «غريبلر» وجود دارد.ناگفته‌ نماند كه‌ اجداد ميرزا احمد از طايفة‌ زرگر قراباغي‌ و تركي‌ زبان‌ بودند ولي‌ زبان‌خانوادگي‌ خودش‌ تالشي‌ بوده‌ و بالاخره‌ او از ديگر نقاط‌ تالش‌ به‌ عنوان‌ مناطقي‌ ياد كرده‌كه‌ اهالي‌ آنها عموماً تالشي‌ زبان‌ بوده‌اند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط علي عبدلي در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 12:44 |
نوروز علي محمد اف در زندان

خبر هاي رسيده از باكو گوياي آن است كه نوروز علي محمد اف مدير نشريه صداي تالش ،معاون مركز مدنيت تالشان ، پديد آورنده آثار پژوهشي مختلف از جمله كتاب ارجمند فرهنگ تالشي روسي و تركي و از رهبران برجسته جنبش فرهنگي تالش شمالي به علتي نامعلوم چند روز پيش بازداشت شده و در مكاني نامعلوم نگهداري مي شود . مؤسسه تالش شناسي ضمن ابراز نگراني از سرنوشت آقاي محمد اف خواهان آزادي هرچه سريعتر ايشان مي باشد .

+ نوشته شده توسط علي عبدلي در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 6:38 |